شعر

دلنشین

می گویند مرا آفریدند از استخوان دنده چپ مردی بنام آدم حوایم نامیدند یعنی زندگی تا در کنار آدم یعنی انسان همراه و هم صدا باشم می گویند میوه سیب را من خوردم شاید هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمان شان باز گردید مرا دیدند مرا در برگ ها پیچیدند مرا پیچیدند در برگها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند نسل انسان زاده من است من حوا فریب خورده شیطان سپیده فرهادی
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 11:10 توسط زینب لطفی|

Güneşi seviyorum" diyorsun,güneş açınca gölgeye kaçıyorsun, "yağmuru seviyorum" diyorsun yağmur yağınca şemsiyeni açıyorsun, Korkuyorum sevgilim, çünkü beni de sevdiğini söylüyorsun
نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 16:13 توسط زینب لطفی|

درد بی درمان مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند. ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند. با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش! موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟. مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند . اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند . عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند مژگان عباسلو
نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 12:16 توسط زینب لطفی|

 

با یک لرزش آرام

دلم می خواهد چانه تمام نگاه هایت را محکم بگیرم

و به تماشای سنگ سینه ام بنشانم

رسوایی های را که روی لبانت دوخته ام

اشک این سنگ را هم در می آورد

گهواره خاطراتمان را تکان ده

به طور عجیبی دل آرامم

یادت باشد قرارهایمان هم آهسته بود

و آرام به بی قراری هایمان رسید

یادت باشد

گوشواره های که انداختی گوشم

طلای ناب نبودند

ناگفته هایم تماشایی هستند

آرام باش

رو به قبله توام

آرام نگاه کن

آرام

                                                             زینب

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 15:17 توسط زینب لطفی|

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

 

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 8:57 توسط زینب لطفی|

 

پشیمانی

امروز چقدر هوا زلال شده

بهتر است صندلی کهنه خود را نیز بیاورم

پایه هایش از جنس اصل چوب زمانه است

روکشش از بهترین توجیهات

زیباست؟؟

جای خوبیست بنیشینم و تکیه بدم به تمام لرزشهایم

یک نفس عمیق...

اما چرا پریشانم؟

یادم آمد تو رفتی

همسایه ام شده ردپایت

سخت از همسایه ام گریزانم

اه ، باز هی می کوبد به در پلک هایم

نمی داند که من دیگر پشیمانم

وقتش رسیده ، پایه های صندلی ام متلاشی می شوند

و سُر می خورم از دنیایت

تا دوباره متولد بشوم

لبخند مادرم می گوید که حالم را خریدار است

                                                                زینب

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 15:36 توسط زینب لطفی|

 
 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 15:46 توسط زینب لطفی|

 

این روز ها خیام به داد دلم می رسد

 هر چند که رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

******رباعیات خیام******

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حـالی خوش دار اين دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ما
بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را

******رباعیات خیام******

چون در گذرم به باده شویید مرا
تلقين ز شراب ناب گویید مرا
خواهید به روز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جوييد مرا

******رباعیات خیام******

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب

******رباعیات خیام******

بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است
در روز ازل هر آن چه بايست بداد
غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است

******رباعیات خیام******

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری پیشه ديرينه تست
وی خاک اگر سينه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست

******رباعیات خیام******

چون چرخ بکام يک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت
چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

******رباعیات خیام******

اجزای پياله ای که در هم پيوست
بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندين سر و ساق نازنين و کف دست
از مهر که پيوست و به کين که شکست

******رباعیات خیام******

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

******رباعیات خیام******

می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابين تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

******رباعیات خیام******

مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت
می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت
خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی
اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت

******رباعیات خیام******

از منزل کفر تا به دين يک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

******رباعیات خیام******

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 10:40 توسط زینب لطفی|

 

برای پسری که خودش را پدرم می داند

پدر خوبم

روانشناس مدرن می گوید که تو پدر ، دخترهای پاییزی

که زیر پایت خش خش می کنند

و تو در اوج لذت ،فیلسوفانه می گویی که

قسمت همین بوده از ازل تا به ابد....

این دل نوشته شاید دردم را تسکین دهد

تا از خال دماغت نترسم

قامتت مرا یاد بابا لنگ دراز انداخت

و من بدون تامل دنبالت گشتم تا به اتاق حسرت

پدر مهربانم

خسته ام از ترحم های وسیع "کتابخانه بابل" تو

مثل دختر بچه های لوس، پاهایم افتاده اند زمین و حرکت نمی کنند

زیرا که بدیهایت، خوبی هایت را خنثی کرد

و به یک نقطه ی دور پرتت کرد....

کم کم می خواهم پاهایم را جمع کنم

 و دستان ناتوانم را حلقه کنم

سرم را پایین نگه دارم

 تا تو برگردی

دختری پائیزیت

زینب

 

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 11:18 توسط زینب لطفی|

پاییز

    صدای خش خش زردی کثیر از پاییز

چقدر سهم می برد اصلا کویر از پاییز

بدون گرم نگاهت غریبه ایست شهریور

که میرود به سمت زمستان ، مسیر : از پاییز

من از کنایه ی پاییز دلخورم اما ....

بهار ! انتقام مرا نگیر از پاییز

                                                                  سید مهدی موسوی

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 14:56 توسط زینب لطفی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت